counter

counter

چهل سالگی


تنها راه زنده ماندن در این دنیا عشقی یک سویه است

باید عاشق بود.
یک عشق مطمئن.
عشق به چیزی که به عواطفت جواب دهد
نگران آن نباشی که پست بزند یا کمتر دوستت داشته باشد . یا ته بکشد.(1)1

اینها حرف زن چهل ساله ای هست که مثل اکثریت مردم هر روز در این شهر نفس می کشد.
اما چیزی وجودش را قلقلک می دهد . چیزی که گوشزد می کند هویتی ندارد
برای بودنش یک چیز کم می آید.
خودش .چیزی که سالهاست دارد می پوسد خودش است و فقط یک جفت ششٰ، 40 سال است که بالا و پایین می شود.

من همیشه فکر کرده ام چطور می شود وقتی چهل ساله شوم سر جای خودم باشم .
باید چیزکی داشته باشم که فقط و فقط مال خودم باشد.چیزی جز انسان های دور و برم.

به هر کجای گذشته که سفر کنم جا پای این دوستی را ببینم.
و وفتی یاد لحظه هایی می افتم که زندگی را زیسته ام.
زندگی من هرگز ادعا نخواهد کرد که در خلوت گذشته است.
آن وقت می شود که من جای خودم ایستاده باشم.

دیر شده .
باید بگردم پیدایش کنم.
شاید آن چیزک، ساز دهنی جیبی باشد. شایدهم رنگ ها. و یا حتی کتابخانه کوچک و دوست داشتنی ام



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1)

بر گرفته از : چهل سالگی
نوشته ی :
ناهید طباطبایی
نشر چشمه

شانزده آذر هزار و سیصد و هشتاد ونه

تقویم را از میان بر یزن به هر فصلی که می خواهی.
روزشمار هشتاد و نه تمام سی روزه هایش؛ شانزده آذر هشتاد و نه می شوند



آن صبح همه چیز قمار بود
یک قمار معمولی.
سربازها آماده باش بودند پشت میله های سبزکوچک تو ؛پلی تکنیک

تویی که این روزها نه بالی می زنی ؛ نه جیک ات در می آید



خاطرم که می آید دنیا دور سرم می چرخد

سیاهی چادر انتظامات خواهران که دست ما را کشید. ازمیان ریش های نخراشیده ی حراست که تو را هل داد

از قرقره ی فحش های آب نکشیده ای که تو به خاطر من شنیدی

از نگرانی تو پشت انتظامات

یک باره دیدم تو زنجیر شدی لای دستان سیاهی

دیگری به دنبالت آمد آن دیگری هم گرفتند

دیگری هم...ب



برای تو می نویسم

تویی که آن روز پیام بر دوستی شدی

تویی که از سفیدی کاغذ نترسیدی

اعتراف کردی به انسانیت

و انگشت هایت سر هر خط شهادت دادند


اما



شب تو گیر افتاده بودی در میان نفرتی لبریز از انسانیت

در فضایی که بی رحمانه تهی بود

چشمان تو را بستند چون از روشنایی بی دریغ چشمانت می ترسیدند




آن شب
در مرز نگاه ها ی ما همه ی دیوار ها بلند بود
با آوازی غم ناک
ما مرگ را می زیستیم


و صبح بیدار می شوی
می بینی که هیچ چیز از سیاهی دنیا کم نشده
اما تو ممنوعه شدی؛
ممنوعه شدی که از درهای سبز پلی تکنیک بگذری



پلی تکنیک

تو اما تاس بریز روی خودت
و با جفت هایت بخواب
بخند
به هر که با خیال تخت روی تو شرط می بندد
چون
در میان این همه تاریکی جریانی از نور را می بینم
جریانی از قلب های به هم زنجیر شده ؛ مهربانی هایی که لابه لای ریسمان دوستی هایمان پاشیده شده
من آن روز پلی تکنیکی های دیگری را دیدم
فرشته هایی در پیرهن
انسانهایی که شمایید؛ دوستان


.

و ای تویی که نوشته های مرا می خوانی
به خاطر بیاور
با خون سبز تو
جنگل ها ی زیادی می شود کشید


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:
بسیاری از این جملات را از کتاب "الف تا ی" دوست خوبم علی اسداللهی بر گرفتم چون می دانم اگر برای من یک شانزده آذر دردمند بود برای او سالهاست که غم انگیز است
امیدوارم این گستاخی مرا که از لابه لای شعرهایش؛ جملات پر از احساسش را دزدیم ببخشد
خطابه این نوشته تمام دوستانم بودند از آنهایی که پشب انتظامات در حافظ حلقه کرده بودند تا آنان که ...ب

این بار اما نامه ام را بخوان پدر


پدر روزهای کوچکی مرا، یادت هست که می گفتم:" تو از پسر بودنت ناراحت نیستی ؟؟ همیشه موهای کوتاه . لباس های یک شکل و بی رنگ . نه النگویی و نه دستبندی؟"

و تو به من گفتی، دختر کوچولوی من هر کسی دختر یا پسر بودنش را دوست دارد
اما امروز پدر، می خواهم سرم را روی زانوهایت بگذارم و ساعت ها گریه کنم.
پدر این بار به تو می گویم من از دختر بودنم بیزارم. گیسوهای بلند مرا خاطرت هست؟ پدرهیچ فهمیده ای سال هاست موهای من کوتاه شده تقریبا به کوتاهی موهای تو ،آخر تارهای نازکش زیر کلفتی مقنعه از درد بر هم می پیچند و جان می دهند. م
نگاه کن پدر !! من تمام ان لباس های رنگی را به پسرها بخشیده ام ، بخشیده ام چون من در لباس های رنگی بد کاره می شوم و در حجاب سیاهی، پاک دامن
یادت هست آن روزکه دستت را کنار دست مادر گذاشتم ، از مردانگی دستانت ترسیدم. و امروز به دستان کوچک و ظریف من می گویند ناتوان .
یادت هست به تو گفتم" غصه نمی خوری که من و مامان از صب تا شب پیش همیم و تو چقدر دیر به خانه می رسی"م
ولی امروز خوب می دانم سهم مادر از دخترش خانه نشینی اش بود و بس.

وحقیقت این است که تو مالک منی پدر

من نام تو را یدک می کشم . به اذن تودر کارهایم ناچارم و تو حتی حق داری اگر هوس کردی ، مرا بکشی. م

پدر تو گناه کاری .

تو مقصری چون از حجاب اجباری من خم به ابرو نیاوردی

تو مقصری چرا که مادرم را از جامعه راندی پدر. و روح شاداب او در خانه خشکید

آری ،پدر .حق فرزندی چیز دیگری بود. کاش سینه سپر می کردی ومی ایستادی که از من دفاع کنی. به خاطر دختر کوچولویت که امروز در چشمانش غم ننشسته باشد .

خدای عزیز!

پسرک مرد.

درست روز سیزده ،داشت فال می فروخت که ماشین پیچید جلو پاش،اول شعر های خواجه افتاد و بعدش هم ....

سجاد هم یکی از بچه های قد و نیم قدی بود که هر روز سر چهاراه ها گل و فال و چسب زخم می فروشند.

سجاد اهل دیار غربت بود. اهل مشرق زمین. آنجا که آفتاب قد می کشد روی سر آدمها و سخاوت می پاشد و نور.

شناسنامه اش این را می گفت گر چه خودش هیچ وقت رنگ و بوی افغانستان ندیده بود . اما تا یادش می آمد نژادش مایه دردسرش بود . در این شهر بی هویت بود . بهش گفته بودند نمیتواند در مدرسه درس بخواند!!! نمی تواند از کمترین حقوق انسانی اش،حق کودکی اش را داشته باشد. افغانی ،افغانی،افغانی... از بین تمام کلامات دنیا این لغت تمام حدود حقوقی او را از حق درس خواندن و حق مالکیت و حق زیستن را مشخص می کرد.

خدا مگر تو نگفتی که همه انسانها مقدم بر نژادشان محترم اند . مگر تو نگفتی که بر هر زن و مرد مسلمانی واجب است که درس بخواند.مگر تو خدا نیامدی که بگویی هیچ کس حق ندارد به نژادش فخر کند. مگر دستور تو نبود که اگر بر شما روزگار سخت آمد ، مهاجرت کنید .

خدای عزیز ،امروز که برای تو می نویسم جایی زندگی میکنم که بزرگان خاکش به اجرای حکم تو مفتخرند.مفتخرند که قانون کشورشان را تو برایشان فرستاده ای،اما خدای نازنینم سجاد حق نداشت که در مدرسه های ایرانی درس بخواند ،مگر سجاد مسلمان نبود؟سجاد و هزاران کودک بیگناه (و بی تقصیر از تصمیم خانواده هایشان)دیگر که به واسطه مهاجرت پدر و مادرانشان از دیارشان دور می شوند. غم غربت و تنهایی براشان کافی نیست که به جای مرهم،داغ می زنیم بر پیشانی اش .

خدا مگر تو نگفته بودی که بر هر زن و مرد مسلمان واجب است،پس چرا من چیز دیگری می بینم و آن "نهی از تحصیل"!!!!...

شاید سجاد به خاطر همین مرد . تو سجاد را از ما گرفتی که نحسی کارمان را به رخ مان بکشی!!!

خدای عزیز ،سلام مرا به سجاد برسان ،به سجاد و تمام کودکان کار
___________
یک.اسمش سجاد نبود فکر کنم حمید بود.اما می دانم فال می فروخت و از بچه های جمعیت دفاع بود واین پسر تا یک سال پیش روی زمین نفس می کشید
دو.این پست برای طرح ضیافت اندیشه نوشته بودم و یه هو پیداش کردم بسیاری از جملاتش با اندیشه های من منطبق نیست اما اون وبلاگ جایی می دیدم که فقط از اون طریق می تونستم با مخاطب ارتباط بگیرم و ترجیح می دادم چیزی مهمتر رو بهش نشون بدم.حالا کلن این کار اخلاقی بود یا نه خودش جای بحث داره


می گفت ما برای این همه پیچدگی طراحی نشدیم .
یاد روزهایی می افتم که هنوز خدا در ذهن من جان نداده بود .
آن روزها آرامش بود که فرشته ی نگبهان در قلبم می پاشید.
یاد صبح هایی افتادم که صلیب گردن می کردم وسنگینی آویز نقره ای روح مرا شفا می داد.
یاد استغفار شبانه زیر چادر گلدار قدیمی خانه افتادم و نمازخانه ی تاریک راهنمایی.
. و فکر کردم افسانه های قدیمی ،مذاهب و همه ی سنت ها باید زنده بمانند.
باید...
باید...

یاد دست های لرزان دختر آبی پوش افتادم . و تمام آن دیگرانی که این روزها رنج هایشان از زیر پوستشان جیغ می کشد
راستش چند وقتی است که به درد ها دقیق شدم و فرکانس دیگرانی که از کنارم می گذرند را دنبال می کنم و در همه ی آنها یک چیز می بینم پوسیدگی هایی عمیق در روح و لخته های چسبناک یاس .

به تاریخ انسان، این موجود مفلوک که نگاه می کنم تلاش کودکانه اش را در تغییر سرنوشت و سرشتش احمقانه می بینم.
آسمانیان خدا را دوره کردند که کم کم این اشرف مخلوقاتت گند می زندن جاتوری است.
گفت ای کنجکاو،علم هم می خواهد واسه ی ارضای همین حس مضحک ، میخواهد از زمین سر در بیارد تا بهتر و سالم تر زندگی کند. کاری به کارش نداشته باشید.
و
آن چنان بی گدار پیش رفت که تتمه ی کوچک ترین هایش را هم ویران کرد
کمتر می شود که سرخی آسمان را ببینیم، سبزی برگ ها. و صدای گنجشک ها . اینها چیزهایی است که برای آن طراحی شدیم نه چیزهایی که امروز داریم
گم شده ایم در میان تمام مصنوعات و برنامه های احمقانه ای که گذشتگانمان برای ما ساخته اند و ما برای آنان که فردا می آیند ،می سازیم.
می دانم . می دانم . که تک تک خطوط و کلمات ی را نوشتم کلیشه است
. اما کلیشه هم یعنی همین ، یعنی چیزی که همه ی ما حس اش می کنیم ،از آن رنج می بریم و کاری هم از دستمان بر نمی آید.

و فقط همین نق زدن است که از دستمان بر می آید.

سعید

چند شب پیش منتظر دوستی بودم . نزدیک پارک کوچک انتهای خیابان فتحی شقاقی رفتم و منتظر شدم تا وقتش برسد
به درخت ها که رسیدم.
نگاهم قفل شد به همان میزی چهارگوش سبزی که من و سعید یک سال پیش پشت آن نشسته بودیم .
و آن شب پشت میز شطرنج پسری نشسته بود که به سختی میشد چهره اش را از لابه لای دود سیگار تشخیص داد.
و یک لحظه فکر کردم چقدر شبیه سعید....


درست یک سال پیش همین روزها بود که من و سعید پشت آن میز شطرنج نشسته بودیم . از جمعیت می گقتیم . از کارگاه ها و
از بچه ها، .
خیلی زود یادم افتاد سعید خیلی وقت می شود که گریخته از این خاک
جرم سعید را دقیقا تمیدانم اما چیزی بود میان دوستی با کودکان و وطن پرستی
. ..

و من نگرانم
نگرانی ام از ا ین است که آن پسری نتواند جای سعید را برای مردمان این شهر بگیرد.


نگرانی ام از این است که دیگر کسی در این شهر پیدا نشود که جای محمد مصطفایی ، شادی صدر ، نسرین ستوده و تمام خوبانی که نا گریز وداع کردند با تمام مردمانی که دغدغه ی شب و روزشان بودند .

_________________

شنبه 17 مهر 89



پی نوشت :

*)سعید از اعضای جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان و کمیته گزارشگران حقوق بشر ایران بود که در حوادث بعد از انتخابات

کافه نشین


کافه های دوست داشتنی من

وای بر من که ندانسته سلاخی تان کردم.


و فقط یادواره ی غم انگیز فراموشی تان را تعمید می دهم

.بوی مشوش قهوه ی داغ ، تمام رنج هایت را قبضه می کند

پریشانی دود سیگار برگ همسایه زیر پوستت جان می گیرد

این سکوت خاکستری بی گناه کافه

که هرزگاه با هجمه ی حرف ها وهمهمه ی آواهای بی نام متلاطم می شود


آه...م


در گوشم

غریو سنتور و گیتار و آرشه ی سازهای کوکی رقاصه می شوند


چه معصومانه

از قاب های رنگی دیوارکوب فریب می خوری که

زیستن ،معلق بودن میان رنگ هاست
و بافتن رویا ازالیاف نور

و من مثل همیشه ،درست مثل تمام همیشه ها
آن میز کناری کنج دیوار را نشان کردم
هم صحبت دیوار شدم.

ویک نوستالژی دوست داشتنی آغاز می شود
دستگیره ی در کافه باز می شود،انگار به جهانی بهتر
می توانی نفس بکشی
و همه چیز را حس کنی
خس خس کتابهای شعر
،چینش حروف به کرنش قلم
رها کردن
و
خود بودن

سنگینی سایه مرد با نگاهی پر از غبارغریب .

نگاهم را در منوی چروکیده ی کافه دار قفل می کنم
اجازه می دهم لامسه ی انگشت هایم
طعم تک تک مزه هایشان را حس کند .


.

شهر رمضان

رمضون که تموم می شه اولین چیرزی که حس می کنم یه آخیش پر رنگ و یه آزادی کم رنگه و اون خوردنه!!!و
بعد فک می کنم تعریف آزادی یه جورایی می شه احیای حقوق اولیه ات که ازت محروم کردن.
بعد یاد چیزهایی که مرا هر روز آزار می دهد افتادم:م
.
مثل .... لچک احمقانه ای به نام مقنعه که زیر گلویت خفت می شود . و مدام آزارت می دهد.
مثل .. .شاد بودن که در فرهنگ نوپای اسلامی ایرانی ما مترادف جلف بودن است.
مثل وقتی که باد لا به لای موهایم تاب میخورد و من قبل از آنکه ازبوسه های باد سرمست شوم وحشت برم میدارد
و ناخودآگاه دستم روی شانه هایم می پرد و دنباله ی روسری را چنگ می زنم. و منتظر می شوم تا زنی سیاه پوش به من رو کند بگوید بدکاره حجابت درست کن!!!و
مثل .. هر صبح که سردر دانشگاه زنی انتظار مرا می کشد تا مرا (منی که همه جا کالای جنسی هستم)کنترل کیفیت کند ،که نکند اغواگر پسرانی معصوم شوم.
مثل هر روزم که از عاملان امنیت وحشت دارم چون می دانم در هر حال مجرم و گناهکارم
و بعد فکر کردم وقتی نزدیک رمضون می شه عزا می گیریم که این ماه و چطور به سر کنیم .و چقدر تو رو محدود می کنه و غر می زنی که هیچ کاری نمی شه کرد . اصلا نفس کشیدن تو خیابون ها یه جوری تو رو اذیتت می کنه .
و دیدم که مدت هاست رمضان است ، رمضانی که هیچ وقت تمام نمی شود. رمضانی کبیر که به مراتب آزار دهنده تر ازماه مبارک .
.
.
روزهاست که ننوشتم.
ننوشتم چون فراموش شده ام .
زیر انبوهی از اتفاق ها ،از روز هایی که نمی فهمم چطور پشت سر هم قطار می شوند
دیر شده،دیر...و
برای بیرون آمدن ازاین دومینویی که اولین تکه اش دو سال پیش زمین خورد و هنوز دارد قل می خورد
ننوشتم. چون خیلی وقت است که کس دیگری ، جای من تصمیم می گیرد
آن نفر،آن موجود هر کسی که هست از من هیچ هم نمیداند .
هر لحظه و هر ثانیه هم تکه ی دیگری از وجود مرا تسخیر می کند
کم کم احساس می کنم که من همانقدر به موجودیت یک انسان شبیه ام که یک چرخ دنده ی زنگ زده
و او آنقدر پیش می رود تا از من شبیه همان چیزی شوم که او دلش میخواهد.
بشوم مشتی خاک که لا ته لایش بوی تند زنگبار میدهد