کافه های دوست داشتنی من
وای بر من که ندانسته سلاخی تان کردم.
و فقط یادواره ی غم انگیز فراموشی تان را تعمید می دهم
.بوی مشوش قهوه ی داغ ، تمام رنج هایت را قبضه می کند
پریشانی دود سیگار برگ همسایه زیر پوستت جان می گیرد
این سکوت خاکستری بی گناه کافه
که هرزگاه با هجمه ی حرف ها وهمهمه ی آواهای بی نام متلاطم می شود
آه...م
در گوشم
غریو سنتور و گیتار و آرشه ی سازهای کوکی رقاصه می شوند
چه معصومانه
از قاب های رنگی دیوارکوب فریب می خوری که
زیستن ،معلق بودن میان رنگ هاست
و بافتن رویا ازالیاف نور
و من مثل همیشه ،درست مثل تمام همیشه ها
آن میز کناری کنج دیوار را نشان کردم
هم صحبت دیوار شدم.
ویک نوستالژی دوست داشتنی آغاز می شود
دستگیره ی در کافه باز می شود،انگار به جهانی بهتر
می توانی نفس بکشی
و همه چیز را حس کنی
خس خس کتابهای شعر
،چینش حروف به کرنش قلم
رها کردن
و
خود بودن
سنگینی سایه مرد با نگاهی پر از غبارغریب .
نگاهم را در منوی چروکیده ی کافه دار قفل می کنم
اجازه می دهم لامسه ی انگشت هایم
طعم تک تک مزه هایشان را حس کند .
.