counter

counter

کافه نشین


کافه های دوست داشتنی من

وای بر من که ندانسته سلاخی تان کردم.


و فقط یادواره ی غم انگیز فراموشی تان را تعمید می دهم

.بوی مشوش قهوه ی داغ ، تمام رنج هایت را قبضه می کند

پریشانی دود سیگار برگ همسایه زیر پوستت جان می گیرد

این سکوت خاکستری بی گناه کافه

که هرزگاه با هجمه ی حرف ها وهمهمه ی آواهای بی نام متلاطم می شود


آه...م


در گوشم

غریو سنتور و گیتار و آرشه ی سازهای کوکی رقاصه می شوند


چه معصومانه

از قاب های رنگی دیوارکوب فریب می خوری که

زیستن ،معلق بودن میان رنگ هاست
و بافتن رویا ازالیاف نور

و من مثل همیشه ،درست مثل تمام همیشه ها
آن میز کناری کنج دیوار را نشان کردم
هم صحبت دیوار شدم.

ویک نوستالژی دوست داشتنی آغاز می شود
دستگیره ی در کافه باز می شود،انگار به جهانی بهتر
می توانی نفس بکشی
و همه چیز را حس کنی
خس خس کتابهای شعر
،چینش حروف به کرنش قلم
رها کردن
و
خود بودن

سنگینی سایه مرد با نگاهی پر از غبارغریب .

نگاهم را در منوی چروکیده ی کافه دار قفل می کنم
اجازه می دهم لامسه ی انگشت هایم
طعم تک تک مزه هایشان را حس کند .


.

شهر رمضان

رمضون که تموم می شه اولین چیرزی که حس می کنم یه آخیش پر رنگ و یه آزادی کم رنگه و اون خوردنه!!!و
بعد فک می کنم تعریف آزادی یه جورایی می شه احیای حقوق اولیه ات که ازت محروم کردن.
بعد یاد چیزهایی که مرا هر روز آزار می دهد افتادم:م
.
مثل .... لچک احمقانه ای به نام مقنعه که زیر گلویت خفت می شود . و مدام آزارت می دهد.
مثل .. .شاد بودن که در فرهنگ نوپای اسلامی ایرانی ما مترادف جلف بودن است.
مثل وقتی که باد لا به لای موهایم تاب میخورد و من قبل از آنکه ازبوسه های باد سرمست شوم وحشت برم میدارد
و ناخودآگاه دستم روی شانه هایم می پرد و دنباله ی روسری را چنگ می زنم. و منتظر می شوم تا زنی سیاه پوش به من رو کند بگوید بدکاره حجابت درست کن!!!و
مثل .. هر صبح که سردر دانشگاه زنی انتظار مرا می کشد تا مرا (منی که همه جا کالای جنسی هستم)کنترل کیفیت کند ،که نکند اغواگر پسرانی معصوم شوم.
مثل هر روزم که از عاملان امنیت وحشت دارم چون می دانم در هر حال مجرم و گناهکارم
و بعد فکر کردم وقتی نزدیک رمضون می شه عزا می گیریم که این ماه و چطور به سر کنیم .و چقدر تو رو محدود می کنه و غر می زنی که هیچ کاری نمی شه کرد . اصلا نفس کشیدن تو خیابون ها یه جوری تو رو اذیتت می کنه .
و دیدم که مدت هاست رمضان است ، رمضانی که هیچ وقت تمام نمی شود. رمضانی کبیر که به مراتب آزار دهنده تر ازماه مبارک .
.
.
روزهاست که ننوشتم.
ننوشتم چون فراموش شده ام .
زیر انبوهی از اتفاق ها ،از روز هایی که نمی فهمم چطور پشت سر هم قطار می شوند
دیر شده،دیر...و
برای بیرون آمدن ازاین دومینویی که اولین تکه اش دو سال پیش زمین خورد و هنوز دارد قل می خورد
ننوشتم. چون خیلی وقت است که کس دیگری ، جای من تصمیم می گیرد
آن نفر،آن موجود هر کسی که هست از من هیچ هم نمیداند .
هر لحظه و هر ثانیه هم تکه ی دیگری از وجود مرا تسخیر می کند
کم کم احساس می کنم که من همانقدر به موجودیت یک انسان شبیه ام که یک چرخ دنده ی زنگ زده
و او آنقدر پیش می رود تا از من شبیه همان چیزی شوم که او دلش میخواهد.
بشوم مشتی خاک که لا ته لایش بوی تند زنگبار میدهد