counter

counter


خدای عزیز!

پسرک مرد.

درست روز سیزده ،داشت فال می فروخت که ماشین پیچید جلو پاش،اول شعر های خواجه افتاد و بعدش هم ....

سجاد هم یکی از بچه های قد و نیم قدی بود که هر روز سر چهاراه ها گل و فال و چسب زخم می فروشند.

سجاد اهل دیار غربت بود. اهل مشرق زمین. آنجا که آفتاب قد می کشد روی سر آدمها و سخاوت می پاشد و نور.

شناسنامه اش این را می گفت گر چه خودش هیچ وقت رنگ و بوی افغانستان ندیده بود . اما تا یادش می آمد نژادش مایه دردسرش بود . در این شهر بی هویت بود . بهش گفته بودند نمیتواند در مدرسه درس بخواند!!! نمی تواند از کمترین حقوق انسانی اش،حق کودکی اش را داشته باشد. افغانی ،افغانی،افغانی... از بین تمام کلامات دنیا این لغت تمام حدود حقوقی او را از حق درس خواندن و حق مالکیت و حق زیستن را مشخص می کرد.

خدا مگر تو نگفتی که همه انسانها مقدم بر نژادشان محترم اند . مگر تو نگفتی که بر هر زن و مرد مسلمانی واجب است که درس بخواند.مگر تو خدا نیامدی که بگویی هیچ کس حق ندارد به نژادش فخر کند. مگر دستور تو نبود که اگر بر شما روزگار سخت آمد ، مهاجرت کنید .

خدای عزیز ،امروز که برای تو می نویسم جایی زندگی میکنم که بزرگان خاکش به اجرای حکم تو مفتخرند.مفتخرند که قانون کشورشان را تو برایشان فرستاده ای،اما خدای نازنینم سجاد حق نداشت که در مدرسه های ایرانی درس بخواند ،مگر سجاد مسلمان نبود؟سجاد و هزاران کودک بیگناه (و بی تقصیر از تصمیم خانواده هایشان)دیگر که به واسطه مهاجرت پدر و مادرانشان از دیارشان دور می شوند. غم غربت و تنهایی براشان کافی نیست که به جای مرهم،داغ می زنیم بر پیشانی اش .

خدا مگر تو نگفته بودی که بر هر زن و مرد مسلمان واجب است،پس چرا من چیز دیگری می بینم و آن "نهی از تحصیل"!!!!...

شاید سجاد به خاطر همین مرد . تو سجاد را از ما گرفتی که نحسی کارمان را به رخ مان بکشی!!!

خدای عزیز ،سلام مرا به سجاد برسان ،به سجاد و تمام کودکان کار
___________
یک.اسمش سجاد نبود فکر کنم حمید بود.اما می دانم فال می فروخت و از بچه های جمعیت دفاع بود واین پسر تا یک سال پیش روی زمین نفس می کشید
دو.این پست برای طرح ضیافت اندیشه نوشته بودم و یه هو پیداش کردم بسیاری از جملاتش با اندیشه های من منطبق نیست اما اون وبلاگ جایی می دیدم که فقط از اون طریق می تونستم با مخاطب ارتباط بگیرم و ترجیح می دادم چیزی مهمتر رو بهش نشون بدم.حالا کلن این کار اخلاقی بود یا نه خودش جای بحث داره


می گفت ما برای این همه پیچدگی طراحی نشدیم .
یاد روزهایی می افتم که هنوز خدا در ذهن من جان نداده بود .
آن روزها آرامش بود که فرشته ی نگبهان در قلبم می پاشید.
یاد صبح هایی افتادم که صلیب گردن می کردم وسنگینی آویز نقره ای روح مرا شفا می داد.
یاد استغفار شبانه زیر چادر گلدار قدیمی خانه افتادم و نمازخانه ی تاریک راهنمایی.
. و فکر کردم افسانه های قدیمی ،مذاهب و همه ی سنت ها باید زنده بمانند.
باید...
باید...

یاد دست های لرزان دختر آبی پوش افتادم . و تمام آن دیگرانی که این روزها رنج هایشان از زیر پوستشان جیغ می کشد
راستش چند وقتی است که به درد ها دقیق شدم و فرکانس دیگرانی که از کنارم می گذرند را دنبال می کنم و در همه ی آنها یک چیز می بینم پوسیدگی هایی عمیق در روح و لخته های چسبناک یاس .

به تاریخ انسان، این موجود مفلوک که نگاه می کنم تلاش کودکانه اش را در تغییر سرنوشت و سرشتش احمقانه می بینم.
آسمانیان خدا را دوره کردند که کم کم این اشرف مخلوقاتت گند می زندن جاتوری است.
گفت ای کنجکاو،علم هم می خواهد واسه ی ارضای همین حس مضحک ، میخواهد از زمین سر در بیارد تا بهتر و سالم تر زندگی کند. کاری به کارش نداشته باشید.
و
آن چنان بی گدار پیش رفت که تتمه ی کوچک ترین هایش را هم ویران کرد
کمتر می شود که سرخی آسمان را ببینیم، سبزی برگ ها. و صدای گنجشک ها . اینها چیزهایی است که برای آن طراحی شدیم نه چیزهایی که امروز داریم
گم شده ایم در میان تمام مصنوعات و برنامه های احمقانه ای که گذشتگانمان برای ما ساخته اند و ما برای آنان که فردا می آیند ،می سازیم.
می دانم . می دانم . که تک تک خطوط و کلمات ی را نوشتم کلیشه است
. اما کلیشه هم یعنی همین ، یعنی چیزی که همه ی ما حس اش می کنیم ،از آن رنج می بریم و کاری هم از دستمان بر نمی آید.

و فقط همین نق زدن است که از دستمان بر می آید.

سعید

چند شب پیش منتظر دوستی بودم . نزدیک پارک کوچک انتهای خیابان فتحی شقاقی رفتم و منتظر شدم تا وقتش برسد
به درخت ها که رسیدم.
نگاهم قفل شد به همان میزی چهارگوش سبزی که من و سعید یک سال پیش پشت آن نشسته بودیم .
و آن شب پشت میز شطرنج پسری نشسته بود که به سختی میشد چهره اش را از لابه لای دود سیگار تشخیص داد.
و یک لحظه فکر کردم چقدر شبیه سعید....


درست یک سال پیش همین روزها بود که من و سعید پشت آن میز شطرنج نشسته بودیم . از جمعیت می گقتیم . از کارگاه ها و
از بچه ها، .
خیلی زود یادم افتاد سعید خیلی وقت می شود که گریخته از این خاک
جرم سعید را دقیقا تمیدانم اما چیزی بود میان دوستی با کودکان و وطن پرستی
. ..

و من نگرانم
نگرانی ام از ا ین است که آن پسری نتواند جای سعید را برای مردمان این شهر بگیرد.


نگرانی ام از این است که دیگر کسی در این شهر پیدا نشود که جای محمد مصطفایی ، شادی صدر ، نسرین ستوده و تمام خوبانی که نا گریز وداع کردند با تمام مردمانی که دغدغه ی شب و روزشان بودند .

_________________

شنبه 17 مهر 89



پی نوشت :

*)سعید از اعضای جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان و کمیته گزارشگران حقوق بشر ایران بود که در حوادث بعد از انتخابات