counter

counter


دقیق مثل خ برای خمیازه که لختی و سستی عجیبی تکیه اش روی پرده گوش ات جا می زارد  

این روزهای من

دیشب اس ام اس زده بود که من منظورم  توهین به اعقاید شما نبود، قصدی هم از دفاع از کتاب" انتخاب همسر" که در دانشگاه تدریس می شه ندارم. 
بهش زنگ زدم و توضیح دادم که من نه ناراحت شدم  و نه هیچ چیز دیگری... بعد که گوشی را قطع کردم انگار که  تو ذهنم داشتم هنوز مکالمه را با اون ادامه می دادم گفتم من  فقط دیگر حوصله جدل ها و بحث ها ی روشنفکری دینی و سیاسی و هر چیز دیگری که  از این دست را ندارم...
بعد فکر کردم این منی که روزهای زیادی سنگ مدنیت را ، سنگ حقوق از رفته ی زنان و کودکان و اساسا مردم این شهر را به سینه می زدم این روزها چرا اینقدرنسبت به اجتماعی که در آن زندگی می کنم بی تفاوت شده ام؟ 
آتیش داشتن روزهای پیشم مطمینا به خاطر هیجانات سال 88 نبوده ، چرا که خیلی پیشتر از آن، چه بسا  بیشتر برایم  اهمیت داشته. 
قسمتی اش را شاید بسته به این باشد که الان می دانم آن روزها هیچ دانشی پشت  حرفهاو نظریه هایم نبوده و بیشتر حس هایم بود که فکر مرا جهت دهی می کرده ، و آزارهایی که با تمام وجود می شدم .
و امروز عادت کرده ام ؟ بی غیرت شده ام؟ و پذیرفته ام که همه چیز به همین منوال می ماند و جا زده ام ؟
شااااید
اما به یک چیز ایمان آورده ام ، تا زمانی که  پشت حس هایم دانشی ایجاد نشود، همه ی حرکت ها بی پایه اند. جز بازتاب هیجان هیچ نمود دیگری ندارند

--------
پی نوشت : از جملات قصار آن  کتاب مذبور همین کفایت می کند  که  امام رضا می فرمایند: "زن مطلوب ، زن سفید است "
حالا دقیق اش که زن مطلوب بود یا شایسته اش خاطرم نیس.ولی تو همین مایه ها بود دیگه :)
حس کردم دلم یه هو برایش خیلی تنگ شده
هی این پا اون پا می کردم که زودتر این فیلتر شکن لعنتی  به کار بیفته . و حالا که اینجام می بینم که فکرام  گم شدند...و خیلی چیزهای دیگه باعث شد به سرم بزنه یه بار که دوباره آدرس اینجا رو عوض کنم تا بلکه راحت تر نوشت از خیلی از بعدهاااا . وبعد حس کردم دلم یه جای همیشگی می خاد . نه اینکه هر  / بار اثاث کشی کنم از این وبلاگ به اون بلاگ .
حتی اگه مجبور شم تا کمی خودسانسوری کنم باید بمونم  فکر می کنم یعنی 
ولی باز خوشحالم که برگشتم اینحا بعد از مدت مدت هااااا.و ناراحت از اینکه این همه مدت جاماندم از خودم . و هضم این جمله گاهی
 دشوار می آید برام
و من دلم تنگ تنگ شده بود برای خودم . آن خودی که مدتها بود خبری ازش نبود و نبود ، نبود


نامه ی نسرین به نیما

نيمای عزيزم، سلام

نامه نوشتن برای تو سخت است، تو که آنقدر معصومی که نمی‌توانم برايت بگويم از کجا برايت نامه می‌نويسم. تو که از مفاهيم زندان، بازداشت، حکم، دادگاه، ظلم، سانسور، خفقان يا رهايی، آزادی، عدالت، تساوی و … تصويری در ذهن نداری.

از چه با تو سخن بگويم که با «اکنون» تو حرف زده باشم و نه آينده‌ات. چگونه برايت توضيح دهم که آمدنم به خانه دست خودم نيست تا به سويت پر بکشم، تو که به پدرت گفته بودی به مامان بگو کارش را تمام کند و به خانه برگردد. چگونه برايت بگويم که هيچ «کاری» نمی‌تواند مرا از تو اين همه دور کند، در واقع هيچ «کاری» حق ندارد مرا اين همه از تو دور کند. هيچ «کاری» حق ندارد اينقدر حقوق کودکانم را ناديده بگيرد که طی ۶ ماه بازداشت به من يک ساعت ملاقات با تو را بدهد.

با تو چه بگويم که هفته‌ی گذشته از من پرسيدی مامان با ما به خانه می آيی؟ و من در مقابل چشم ماموران بازداشتگاه به تو گفتم: «کارم طول می کشد و ديرتر می آيم». آن وقت تو با سر تکان دادنت گفتی باشد و دستم را کشيدی و با لب‌های کوچک‌ات بوسه‌ای کودکانه بر دست هايم زدی…

نيمای عزيزم!

در طول ۶ ماه گذشته دو بار به شدت گريستم. بار اول در سوگ پدرم بود که از عزاداری و سوگواری نيز محروم بودم و بار دوم همان روز بود که نتوانستم با تو به خانه برگردم و وقتی به سلولم برگشتم بی اختيار بلند بلند گريستم.

نيما جان!

بارها در پرونده‌های مربوط به حضانت کودکان، دادگاه‌ها چنين رای داده‌اند که نمی‌توانند ملاقات کودک ۳ ساله را برای ۲۴ ساعت متوالی به پدر بسپرند. در چنين آرايی مهم‌ترين استناد دادگاه‌ها به سن چنين کودکانی است که نمی‌توانند ۲۴ ساعت دور از مادر بمانند زيرا برای کودک آسيب روحی – روانی به همراه دارد.

اما همين دستگاه قضايی می‌تواند حقوق کودکی را ناديده بگيرد که تصور می‌کند مادرش در صدد اقدام عليه امنيت اوست!!!

البته که دلم نمی‌خواهد با تو از اين که در صدد هيچ اقدامی عليه امنيت «آنها» نبوده‌ام و فقط به عنوان يک وکيل به آراء قضايی و آرايی که عليه موکلانم صادر شده بود، معترض بوده‌ام، اشاره کنم.

البته که مايل نيستم به تو ثابت کنم و مثلا بگويم متن مصاحبه‌هايم همگی عيان است و علنی، و اکنون به دليل انتقاد از آراء قضايی که حرفه‌ی اصلی هر وکيلی است، شايسته ۱۱ سال حبس شناخته شده‌ام.

اما مايلم بگويم: اولا نخستين کسی نيستم که چنين حکم ناعادلانه‌ای را دريافت کرده‌ام. اما اميدوارم آخرين آنها باشم، هر چند بسيار بعيد می دانم.

ثانيا از اين که در کنار موکلانم در زندان هستم، موکلانی که دفاعيات من به دلايل غيرقضايی و غيرحقوقی موثر نيفتاد و آنها روانه زندان شدند، بسيار خشنودم و دست کم آرام‌ام.

ثالثا دوست دارم بگويم به عنوان يک زن از اين که افتخار دفاع از بسياری از فعالان مدنی و معترضان انتخاباتی را بر عهده داشته‌ام، به دليل حکم سنگين‌ام به خود می‌بالم. زيرا دوست‌تر داشتم به عنوان وکيل آنها، حکمی سنگين‌تر از آنان دريافت کنم.

حالا ديگر تلاش زنان ثابت کرد که ديگران، اعم از مخالف و موافق نمی‌توانند آنها را ناديده بگيرند. اما نمی‌دانم آن را که از همه بيشتر دوست دارم، چگونه به تو بگويم؟ چگونه بگويم که برای قاضی يا بازجويم يا دستگاه قضايی دعا کن. دعا کن تا به عدالت قلبی و آرامش روح برسند تا شايد ما نيز در آرامش زندگی کنيم، مثل خيلی از کشورهای دنيا.

عزيزم، آنچه در چنين پرونده‌هايی برنده‌ی نهايی است، دفاع قضايی خوب يا بد نيست، که از اين بابت وکلايم در دفاع بی‌نظيرشان سنگ تمام گذاشتند، بلکه معصوميت و مظلوميت انسان‌هايی است که در چرخ دنده‌ی چنين آرای عجيب و غريبی له مِی‌شوند. آن معصوميت قطعا برنده‌ی بازی است. برای همين از معصوميت کودکانه‌ات می‌خواهم برای آزادی همه‌ی زندانيان بی‌گناه، و نه فقط زندانيان سياسی دعا کنی.

به اميد روزهای‌ بهتر

مامان نسرين3

داشتم تو حیاط بازی می کردم، گفتی بچه! بشین درستو بخون! بعدن هم می تونی بازی کنی، بعدن شد و من دیگه هیچوقت بازی نکردم

داشتم ستاره ها رو تو آسمون نگاه می کردم، گفتی بچه! بشین درستو بخون! بعدن هم می تونی ستاره ها رو تماشا کنی، بعدن شد و من دیگه هیچوقت ستاره ها رو تماشا نکردم

داشتم ورزش می کردم، می دویدم، شنا می رفتم . گفتی بچه! بشین درستو بخون! بعدن هم می تونی ورزش کنی! بعدن شد و من دیگه هیچوقت ورزش نکردم

داشتم دنبال خودم می گشتم، گفتی بچه! بشین درستو بخون! بعدن هم می تونی خودتو پیدا کنی، بعدن شد و من دیگه هیچوقت خودم رو پیدا نکردم

داشتم دنبال آشناییهای تازه می گشتم، گفتی بچه! بشین درستو بخون! بعدن هم می تونی آشناییهای تازه پیدا کنی ، بعدن شد و من دیگه هیچوقت آشناییهای تازه پیدا نکردم

داشتم شعر می خوندم ، گفتی بچه! بشین درستو بخون! بعدن هم می تونی شعر بخونی ، بعدن شد و من دیگه هیچوقت شعر نخوندم

حالا من یه آدم کله گندم ، با یک عالمه کتاب که تو سرش جاسازی شده، تو دیگه نیستی و من هنوز هزار تا کار نکرده دارم، باز ولی صدات تو گوشم می آد که بچه! بشین درست را بخون بعدن هم می تونی....



------------
پی نوشت: این جمله ها برگرفته از یه وبلاگ بود. حس کردم چقدر شبیه ما!!! و... همین

قیر

برایش شعر می خوانی

قیر ته کفش ها
قیر خیابان ها
قیر گربه ی سیاه
قیر شب

هیچ بارانی این همه را نخواهد شست

ادامه می دهد از قیر بگو
از قیر بگو ...م
و تو سکوت می کنی
س ک و ت

چه داری برای گفتن وقتی خودت منشا قیر هستی. سیاهی قیر را تو سیاه ترش می کنی. تو غلیظ ترش می کنی

فقط می گویی به من کمی وقت بده

گوشی را قطع میکنی
در شگفتم که کودکان چگونه از غصه هایشان جان سالم به در می برند؟

کویر

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس
گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا
حافظا این قصه دراز است به قران که مپرس
ریئس قبیله ی بزرگ
حرفهایی از دوستی و نیت های خوب برای ما زد؛ گفت ما همه سهمی از زمین هستیم .چگونه می شود آسمان را ؛ گرمای زمین را خرید و یا به فروش رساند.
رفتیم کویر چون مقدس بود .
رفتیم تا...
از میان تن شسکسته اش امید غروب خورشد را برایمان به یغما بیاورد.
رفتیم تا...
زمزمه حشرات را بشنویم. صدای ناله ی شتر آبستن همسایه
رفتیم تا ...
فریاد تنهایی گنجشگ را از بالای کاه گل ها بشنویم. اما خشت و دل به ما را دربند کرده بود.
آری من سکوت کویر را شکستم. شکستم چون هجویات شهر در من رسوب کرده بود .خواستم ساختگی پایکوبی کنم چه فراموشی بزرگی که که انسان خالق تار و پود زندگی نیست بلکه رشته ای از آن است.
این مهم نیست که روزهای باقی مانده از عمرمان را کجا بگذرانیم.
راستش فکر می کنم ما مردم شهر در قداست طبیعت جایی نداریم. مانده تا پاک شویم.بهتر هست در همین تبعید گاه بمانیم
وسعت مان بسیار ناچیز شده ؛سخت شده ایم. جز خودمان کمتر می بینیم. و فکر می کنم مانده تا بتوانیم در حاشیه و صلح زندگی کنیم.
چه خواهیم بود ما ؟ انسان هایی که در تنهایی بزرگ روح خود خواهند مرد ؟
کاش از ریئس قبیله بزرگ یاد می گرفتیم : همه ی موجودات به هم پیوسته اند .
-------------------
به خاطر احترام به ریئس قبیله بزرگ ؛طبیعت؛ من به قشم نخواهم رفت . گله گذاری نیست اما کاش کمی عظمت روح هایمان بلند تر بود
درد من تنهایی نیست
بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت.
بی عرضگی را صبر.
و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می نامند


" گاندی"

حس های جهان سوم

از رختخواب بیرون می آیم. همین طور که مسواک گوشه ی لپم قلمبده شده ؛پنجره های اینترنت اکسپلورر را آپلود می کنم .

خشکم می زند . چلچراغ تو قیف شده. خبرهای بعدی :

مجلس با دولت درباره ی ادغام دانشگاه ایران موافقت کرد.
دولت از کاهش 40 درصدی دانشجویان کارشناسی خبر می دهد .

فقط نگاه می کنم . یک عکس العمل ساده !!!
حس بدی به من دست میدهد . این حس نه پیچیده است و نه گنگ .حس رعب آوری مثل عدم امنیت

حکم ها برای نوعدوستی نوشته می شوند







برایم زندانی شدن و اوین خیلی دور بود . و همیشه کم رنگ

تا اینکه تو را گرفتند دختر.



تو را هیچ ندیدمت . فقط یک نگاه از تو خاطرم هست و یک لبخند. شیوایی با موهای کوتاه که از پشت میز جمعیت دفاع برایم از بچه ها ی کار گفت و فرم عضویت را جلویم گذاشت؛ بعد از آن تو به جای جمعیت سر از اوین در آوردی .خاله شیوا، بچه های کار هنوز چشم به راه تو هستند.از آن روز به بعد من رفتم جمعت دفاع از کودکان کار و خیابان. اما دیگر تو آنجا نبودی.



فیلتر شکن را باز می کنم. دنبال خبرهای کوتاهی از پشت میله های اوبن می گردم



نامه ی ضیا نبوی را که خواندم به یک جمله رسیدم و این جمله بارها در ذهنم وول می خورد ضیا نوشته بود " مملکتی که در آن برای دفاع از حق تحصیل ده سال حکم تبعید بزنند به لعنت خدا هم نمی ارزد." .فکر میکنم ضیا را به کجا رسانده اند که این را نوشته



بعد وصیت نامه ی آرش رحمانی را خواندم درست ده دقیقه پیش اعدام .یاد چند ساعت بعد از اعدام آرش می افتم؛ پیش نسرین بودم از زنان می گفت و حقوقی که سالهاست ندارند و بعد از بی بی سی بهش زنگ زدند گفت مصاحبه می کنم؛ آرش از همه بیشتر به گردن من حق داشت اشک لای چشمانش حلقه کرد. چند وقتی است که تو را هم گرفتند نسرین نازنبن .نسیرین ستوده ی عزیز مصاحبه ات با بچه های پلی تکنیک هیچ وقت چاپ نشد. وقت نشد که بهت بگویم نشریه های ما را هم توقیف کردند



به وبلاگ شادی صدر سر می زنم. آنجا که نوشته " نوشتن شفا می دهد".پست ی که نوشتی معنای دیگرش می شود ؛ تو رفتی با دریای کوچکت. شادی من تمام این کنجکاوی هایم را از تو دارم .من تو را هیچ وقت ندیدم اما تو مهره ی بزرگی در زندگی من بودی . روزهایی را یادم می اید که زنان می خریدم از دکه دم مدرسه. یکشنبه های هر هفته. همانی که تو مدیر مسئول اش بودی شادی . با همان ذهن کودکانه 13 14 ساله ام کم کم به من فهماندی که زن بودن یعنی چه! 15 ساله که شدم یاد گرفتم هنوز کودکم و بعد زن. راه افتادم دنبال کودک آزاری ومنشور حقوق کودک . برای خودم بیانه صادر می کردم و چرند پشت سر هم ردیف کردم. و فکر کردم چقدر بزرگ شدم .اما همین گزافه گویی ها بود که مرا بزرگ کرد.



این روزها خواهر کوچکم همسن و سال همان موقع های من است. دیگرنه زنانی هست که بخواند و نه شادی صدری که زنانگی در این دیار را به او یادآور شود. چه خوب !!!!.او دیگرخبر ندارد از زنان . و من ایمان دارم که هیچ وقت برای حقوقی که از آنها بی خبر است نمی جنگد.آری به درستی که خدایان این خاک فهمیده اند که ریشه را از کجا باید خشکاند .





همه ی بگیر و ببندها برایم عادی شده. سعید هم فرار می کند . سعیدی که دنبال بچه ها تو کوره های آجر پزی می گشت تا دیگر کودک کار نماند. از مرز راهی می شود



لحظه ای فکر میکنم . بعد یادم می اید که هنوز چند نفری بیرون هستند. یاد نادر می افتم که کنار شیوا ایستاده بود . چه خوب هنوز نادر هست تا برای بچه ها ی کار نگران باشد. . روی بلاگش که کلیک می کنم می بینم فیلتر شده.



از پراگ بیرون می آیم . پسری با سیبیلهای آویزان . اسم اش را خاطرم نیست .می دانم تئاتر می خواند



.گفت سلام. چه خبر ؟



گفتم :من خوبم.از تو چی؟



گفت: حکم اولیه ام اومد چهار سال حبس .





من دیگر نه جا خوردم نه تعجب کردم.



فقط از ولیعصر تا حافظ فکر کردم به قاضی های دادگاه انقلاب . قاضی پیر عباس و صلواتی که این روزها حکم برای نوعدوستی می برند .






__________



پی نوشت :فعلا ندارم.