counter
counter
حس های جهان سوم
خشکم می زند . چلچراغ تو قیف شده. خبرهای بعدی :
مجلس با دولت درباره ی ادغام دانشگاه ایران موافقت کرد.
دولت از کاهش 40 درصدی دانشجویان کارشناسی خبر می دهد .
فقط نگاه می کنم . یک عکس العمل ساده !!!
حس بدی به من دست میدهد . این حس نه پیچیده است و نه گنگ .حس رعب آوری مثل عدم امنیت
حکم ها برای نوعدوستی نوشته می شوند
برایم زندانی شدن و اوین خیلی دور بود . و همیشه کم رنگ
تا اینکه تو را گرفتند دختر.
تو را هیچ ندیدمت . فقط یک نگاه از تو خاطرم هست و یک لبخند. شیوایی با موهای کوتاه که از پشت میز جمعیت دفاع برایم از بچه ها ی کار گفت و فرم عضویت را جلویم گذاشت؛ بعد از آن تو به جای جمعیت سر از اوین در آوردی .خاله شیوا، بچه های کار هنوز چشم به راه تو هستند.از آن روز به بعد من رفتم جمعت دفاع از کودکان کار و خیابان. اما دیگر تو آنجا نبودی.
فیلتر شکن را باز می کنم. دنبال خبرهای کوتاهی از پشت میله های اوبن می گردم
نامه ی ضیا نبوی را که خواندم به یک جمله رسیدم و این جمله بارها در ذهنم وول می خورد ضیا نوشته بود " مملکتی که در آن برای دفاع از حق تحصیل ده سال حکم تبعید بزنند به لعنت خدا هم نمی ارزد." .فکر میکنم ضیا را به کجا رسانده اند که این را نوشته
بعد وصیت نامه ی آرش رحمانی را خواندم درست ده دقیقه پیش اعدام .یاد چند ساعت بعد از اعدام آرش می افتم؛ پیش نسرین بودم از زنان می گفت و حقوقی که سالهاست ندارند و بعد از بی بی سی بهش زنگ زدند گفت مصاحبه می کنم؛ آرش از همه بیشتر به گردن من حق داشت اشک لای چشمانش حلقه کرد. چند وقتی است که تو را هم گرفتند نسرین نازنبن .نسیرین ستوده ی عزیز مصاحبه ات با بچه های پلی تکنیک هیچ وقت چاپ نشد. وقت نشد که بهت بگویم نشریه های ما را هم توقیف کردند
به وبلاگ شادی صدر سر می زنم. آنجا که نوشته " نوشتن شفا می دهد".پست ی که نوشتی معنای دیگرش می شود ؛ تو رفتی با دریای کوچکت. شادی من تمام این کنجکاوی هایم را از تو دارم .من تو را هیچ وقت ندیدم اما تو مهره ی بزرگی در زندگی من بودی . روزهایی را یادم می اید که زنان می خریدم از دکه دم مدرسه. یکشنبه های هر هفته. همانی که تو مدیر مسئول اش بودی شادی . با همان ذهن کودکانه 13 14 ساله ام کم کم به من فهماندی که زن بودن یعنی چه! 15 ساله که شدم یاد گرفتم هنوز کودکم و بعد زن. راه افتادم دنبال کودک آزاری ومنشور حقوق کودک . برای خودم بیانه صادر می کردم و چرند پشت سر هم ردیف کردم. و فکر کردم چقدر بزرگ شدم .اما همین گزافه گویی ها بود که مرا بزرگ کرد.
این روزها خواهر کوچکم همسن و سال همان موقع های من است. دیگرنه زنانی هست که بخواند و نه شادی صدری که زنانگی در این دیار را به او یادآور شود. چه خوب !!!!.او دیگرخبر ندارد از زنان . و من ایمان دارم که هیچ وقت برای حقوقی که از آنها بی خبر است نمی جنگد.آری به درستی که خدایان این خاک فهمیده اند که ریشه را از کجا باید خشکاند .
همه ی بگیر و ببندها برایم عادی شده. سعید هم فرار می کند . سعیدی که دنبال بچه ها تو کوره های آجر پزی می گشت تا دیگر کودک کار نماند. از مرز راهی می شود
لحظه ای فکر میکنم . بعد یادم می اید که هنوز چند نفری بیرون هستند. یاد نادر می افتم که کنار شیوا ایستاده بود . چه خوب هنوز نادر هست تا برای بچه ها ی کار نگران باشد. . روی بلاگش که کلیک می کنم می بینم فیلتر شده.
از پراگ بیرون می آیم . پسری با سیبیلهای آویزان . اسم اش را خاطرم نیست .می دانم تئاتر می خواند
.گفت سلام. چه خبر ؟
گفتم :من خوبم.از تو چی؟
گفت: حکم اولیه ام اومد چهار سال حبس .
من دیگر نه جا خوردم نه تعجب کردم.
فقط از ولیعصر تا حافظ فکر کردم به قاضی های دادگاه انقلاب . قاضی پیر عباس و صلواتی که این روزها حکم برای نوعدوستی می برند .
__________
پی نوشت :فعلا ندارم.