در شگفتم که کودکان چگونه از غصه هایشان جان سالم به در می برند؟
counter
counter
کویر
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس
گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا
حافظا این قصه دراز است به قران که مپرس
ریئس قبیله ی بزرگ
حرفهایی از دوستی و نیت های خوب برای ما زد؛ گفت ما همه سهمی از زمین هستیم .چگونه می شود آسمان را ؛ گرمای زمین را خرید و یا به فروش رساند.
رفتیم کویر چون مقدس بود .
رفتیم تا...
از میان تن شسکسته اش امید غروب خورشد را برایمان به یغما بیاورد.
رفتیم تا...
زمزمه حشرات را بشنویم. صدای ناله ی شتر آبستن همسایه
رفتیم تا ...
فریاد تنهایی گنجشگ را از بالای کاه گل ها بشنویم. اما خشت و دل به ما را دربند کرده بود.
آری من سکوت کویر را شکستم. شکستم چون هجویات شهر در من رسوب کرده بود .خواستم ساختگی پایکوبی کنم چه فراموشی بزرگی که که انسان خالق تار و پود زندگی نیست بلکه رشته ای از آن است.
این مهم نیست که روزهای باقی مانده از عمرمان را کجا بگذرانیم.
راستش فکر می کنم ما مردم شهر در قداست طبیعت جایی نداریم. مانده تا پاک شویم.بهتر هست در همین تبعید گاه بمانیم
وسعت مان بسیار ناچیز شده ؛سخت شده ایم. جز خودمان کمتر می بینیم. و فکر می کنم مانده تا بتوانیم در حاشیه و صلح زندگی کنیم.
چه خواهیم بود ما ؟ انسان هایی که در تنهایی بزرگ روح خود خواهند مرد ؟
کاش از ریئس قبیله بزرگ یاد می گرفتیم : همه ی موجودات به هم پیوسته اند .
-------------------
به خاطر احترام به ریئس قبیله بزرگ ؛طبیعت؛ من به قشم نخواهم رفت . گله گذاری نیست اما کاش کمی عظمت روح هایمان بلند تر بود
اشتراک در:
پستها (Atom)