counter

counter

داشتم تو حیاط بازی می کردم، گفتی بچه! بشین درستو بخون! بعدن هم می تونی بازی کنی، بعدن شد و من دیگه هیچوقت بازی نکردم

داشتم ستاره ها رو تو آسمون نگاه می کردم، گفتی بچه! بشین درستو بخون! بعدن هم می تونی ستاره ها رو تماشا کنی، بعدن شد و من دیگه هیچوقت ستاره ها رو تماشا نکردم

داشتم ورزش می کردم، می دویدم، شنا می رفتم . گفتی بچه! بشین درستو بخون! بعدن هم می تونی ورزش کنی! بعدن شد و من دیگه هیچوقت ورزش نکردم

داشتم دنبال خودم می گشتم، گفتی بچه! بشین درستو بخون! بعدن هم می تونی خودتو پیدا کنی، بعدن شد و من دیگه هیچوقت خودم رو پیدا نکردم

داشتم دنبال آشناییهای تازه می گشتم، گفتی بچه! بشین درستو بخون! بعدن هم می تونی آشناییهای تازه پیدا کنی ، بعدن شد و من دیگه هیچوقت آشناییهای تازه پیدا نکردم

داشتم شعر می خوندم ، گفتی بچه! بشین درستو بخون! بعدن هم می تونی شعر بخونی ، بعدن شد و من دیگه هیچوقت شعر نخوندم

حالا من یه آدم کله گندم ، با یک عالمه کتاب که تو سرش جاسازی شده، تو دیگه نیستی و من هنوز هزار تا کار نکرده دارم، باز ولی صدات تو گوشم می آد که بچه! بشین درست را بخون بعدن هم می تونی....



------------
پی نوشت: این جمله ها برگرفته از یه وبلاگ بود. حس کردم چقدر شبیه ما!!! و... همین