counter

counter

Montparnasse

بحبوبه
امروز سوم آذر بود، نزدیک سالروز رفتن بابابزرگ . اولین مواجه من با سرطان، گرداندن تابوت دور خانه وداع تا ابد. لباسهای تیره، ذره ذره نابودی یک انسان ظرف چند ماه دیدم، و امید به عنوان یک ابژه چقدر قدرت داشت آن روزها برای ما،بی قراری ما برای معجزه. تا نگاه خیره همسایه به پارچه ی سیاهی که داشت روی در نصب میشد.
  یکشنبه بود دیر بیدار شدم و در نهایت به بازار یکشنبه نرسیدم . همین طور سوار مترو شدم . و ایستگاه منپقلس پیاده شدم. وارد قبرستان شدم. سکوت 
بود
و دلتنگی بازماندگان

بعد از دو سال...

 آخرین پست مربوط می شود به  دو یا سه سال پیش در تهران، هیچ وقت فکر نمی کردم دو سال بعدترش در یک خوابگاه کمونیستی در جنوبی ترین نقطه پاریس زیر پتو نشسته باشم و پست بعدش را بنویسم. اینکه چرا دیگر ننوشتم  شاید بیشتر برمی گشت به مخاطبان  آن روزهایم که این وبلاگ نقطه امن عاری از قضاوت نبود برای من، و باید روزها میگذشت تا آن حس ها را زمان با خودش بشوید و رها شوم و یک شب خاص دل تنگش شوم و برگردم بعد از دوسال خودم را نگاه کنم ، بعد ببینم که چقدر عوض شدم عوض نه تعییر. شاید مهمترین المان  عوض شدن این باشد که دیگه مطمینم نه قراره بهترین باشم، نه باید تو همه چیز بهترین بود، میشه خطا کرد، میشه معمولی بود، می شه فقط یه آدم خیلی خیلی معمولی بود. اون وقته که راحت تر می شه نوشت، میشه عامیانه بود ... و نترسید از اینکه  برچسب عام زده بشه به آدم. شاید این تعییر یه پیشرفت نباشه یه پسرفت باشه از ناامیدی از پاپس کشیدن در تلاش بودن،از این که دیگه تسلیم این شدم که قرار نیست در اوج باشم. اما به نظرم بیشتر شبیه این هست به 
خودم فرصت بدم تا بتوانم خطا کنم و دوباره شروع کنم. بی واهمه از قضاوت.


در پست های بعدی سعی می کنم بیشتر خودم باشم ، بیشتر تحلیل یک فرد عامیانه را از روند روزهایم بنویسم تا یک سرباز فرمانبردار اپوزیسیون .