بحبوبه
امروز سوم آذر بود، نزدیک سالروز رفتن بابابزرگ . اولین مواجه من با سرطان، گرداندن تابوت دور خانه وداع تا ابد. لباسهای تیره، ذره ذره نابودی یک انسان ظرف چند ماه دیدم، و امید به عنوان یک ابژه چقدر قدرت داشت آن روزها برای ما،بی قراری ما برای معجزه. تا نگاه خیره همسایه به پارچه ی سیاهی که داشت روی در نصب میشد.
یکشنبه بود دیر بیدار شدم و در نهایت به بازار یکشنبه نرسیدم . همین طور سوار مترو شدم . و ایستگاه منپقلس پیاده شدم. وارد قبرستان شدم. سکوت
یکشنبه بود دیر بیدار شدم و در نهایت به بازار یکشنبه نرسیدم . همین طور سوار مترو شدم . و ایستگاه منپقلس پیاده شدم. وارد قبرستان شدم. سکوت
بود
و دلتنگی بازماندگان
.

