امیر برام ایمیل زده بود. حالا شده بود منتور آن دختر کوچولو که شبیه دیروز من بود. نشستم یک دو ده بار نامه اش را از اول . خواندم، همه چیز برایم عجیب بود. از ازدواج امیر، تا اتفاق های بین ما. تا این چرخ روزگار.دلم می خواست امشب تا صبح وقت داشتم و از حس هایم می نوشتم. متاسفانه فردا ددلاین دارم. ددلاین هایی برای درسی که عاشقش بودم و حالا که مجبور به انجام ان هستم ازش بیزار شده ام. هیچ وقت آدمیزاد نباید چیزی را که دوست دارد شغلش بکند و یا به طور آکادمیک دنبال کند. ر