counter

counter

رواندرمانگر

هیچ وقت فکر نمی کردم ، آخر سر رواندرمانگر شوم.
به نظرم روان درمانی شغلی هیجان انگیزی است. این مدت که کادرمانی می کنم یاد گرفتم که نباید زود خسته شد. باید صبور بود. اما حس همدلی ام با مراجعین ام کمرنگ شده. کار کردن در لابراتوار ژان به من یاد داد که ریسرچ تنها و سر و کله زدن با کامپیوتر و اعداد کار نسبتا جالبی نیست. سرشت ما چیز دیگری است. برای اینکه روان درمانگر خوبی شوی باید خیلی بدونی از زندگی ها . باید خیلی فیلم دیده باشی. کتاب بخوانی. اصن باید لیسانس ات ادبیات نمایشی باشد بعد تازه بروی و روان درمانگر شوی. انتخاب کنی که کجای دنیا روان درمانگر شوی. آسان ترین راهش این است که در هر جا که ریشه دواندی، جایی که مالکیت اش متعلق به توست روان درمانگر شوی. انتخاب اینکه برگردی و ایران زندگی کنی انتخاب پر از تردید و شک است. و هر روز در کشمکش این باشی این ور جوب پایت باشد یا آن ورش ذهن آدم را درگیر می کند، آنقدر که وسواس فکری تبدیل می شود. برایم هنوز عجیب است که روان شناسی را به عنوان حرفه ی خودم انتخاب کرده ام . حرفه ای که تا حتی الان به نظرم مضحک است که بتوانی دنیای آدم ها را تغییر دهی زمانی که خودت چندان چیزی در توبره ی زندگی ات نداری.
برای اینکه روان درمانگر خوبی شوم باید خیلی بدانم، خــــــــــــیلی از همه چیز. 
به قول استادم انسان موجود حریصی است . در روان درمانی به هیچ جا نمی رسی، چیزی را که دو سال پیش فانتزی ذهنی اش بوده و حالا به آن رسیده به دیده تحقیر به آن نگاه می کند.