counter

counter

از آخرین باری که نوشته ام انگار هزاران سال میگذرد. چقدر آن سالها برایم دور است. حال شده ام زنی در آستانه سی سالگی.زنی که درتاریکی اعماق وجودش هیچ کورسوی امیدی ندارد. همه جای دنیایش شکسته است. نه شور روزهای جوانی، نه رویای چهل سالگی. او آرام و بی صدا و آدم گریز شده است
‌چندسالی میشود که در غار تنهایی خودش روز را شب می کند و شب را روز. روزمره پشت روزمره. گاهی رو میشود که کلامی حرف نزند. دنیایش یکباره نابود شد، اصلا فروریخت  دنیای درونش حالا اون در سی سالگی یه تکه گوشت لخم  سرد است که بی آنکه دلیلی برای ماندن باشد، برای بودن.
نوشتن التیام بخش است حتی وقتی هزار سال باشد که ننوشته باشی.  .