کم کم تارهای سفید نزدیک شقیقه ام سر و کله شان بیدا شده.
ده سالی می شود که من به دور از خانه هستم. حالا قوانین بازی این شهر را بهتر می دانم. اما انگار گذر زمان برای من دور سرعتش بیشتر شده است. و قبول اینکه در این جهان قرار نیست همیشه برنده باشی. تصور اتفاقی که برای خانواده ام افتادهُ برایم دشوار است. انگار زمان در هفت سال بیش قفل شده.
برای من قبول جهان بزرگسالی دشوار تر. قبول جهانی که در آن آدم ها شبیه سکس ورکر ها کار می کنند. نان در ازای آزادی بدن. من در این جهان گم شده ام. در این جهان بر تلاطم و در دریاچه ای کم عمق بی آنکه راه باریکه ای به جایی داشته باشد دست و با می زنم. دور خودم تاب می خورم و می گردم. مثل ده سال قبل. با این تفاوت که قبول کرده ام. که ده سال آینده ام همین خواهد بود. بی هیج برداشتی. بی هیج تغییری در این زیست چند ساله کوتاه.
صدای مرا از کتابخانه کوچکی حوالی مرکز شهر برلین می شنوید. جایی که نزدیک مرزهای این شهر هست.