counter

counter

آتش بس شکننده



چند روزی است که آتش بس شده است و از آن روز حال من بهتر شده است. اما باورم نمیشود که این جنگ میتواند ادامه داشته باشد. باورم نمی شود که حالا بیشتر از چهل روز هست که اینترنت در خانه ام قطع شده است. نود میلیون آدم ارتباط  . شان از جهان کنده شده است. 


به رختخواب رفتم

و چشم هایم را بستم

پوچی گرم

و سیاه خواب سراغم آمد

و روح مرا گرفت و تنگ در آغوش فشرد

تا مدتی که می توانست ابد باشد یا چند لحظه


بعد رویا دیدم در مرغزاری زندگی می کردم

که سبز بود و آرام

در مزرعه ای زندگی می کردم و همسری داشتم با سه بچه

یک روز سه بمب افکن آمد

آنها از بالای کوه پایین آمدند

وقتی بمب افکن ها رسیدند 

مرغزار از بین رفته بود


ریچارد براتیگان

  

کمتر از چهل و هشت ساعت مانده به التیماتوم ترامپ

شبها هر چند ساعت بیدار میشوم و گوشی را چک می کنم. امریکا و اسراییل شبها حمله می کنند. هر چند ساعت وحید آنلاین تعدادی محل را پشت سرهم قطار می کند و چشم های من فقط به کلمات شمال شرق و اقدیسه حساس هست. بقیه برایم فاقد اهمیت اند. عجیب است اما در همان لحطاتی که از روی سایر نقاط عبور می کنم آدمهایی بی خانمان شده اند. آدمهایی یکی یا کل اعضای خانواده شان را از دست دادند در این دنیای موازی که من خوابیده بودم. حالا چند روز هست که بله را هم قطع کرده اند. از آدمهای اطرافم بی خبر هستم . از مادرم پدرم و خواهرم... به برگشت فکر می کنم. به اینکه چقدر نمیتوانم بروم. تصور زندگی بدون اینترنت برایم قابل تصور نیست. به زندگی به مادرم و نداشتن استقلال. .. به اینکه چقدر گاهی نمیتوانم مادرم را ببخشم. امروز اینجا روز عید پاک بود. آدمهایی که با آنها نهار خوردم ایرانی هایی بودن که اول طرفدار جنگ بوده اند و حالا فهیده اند اشتباه کرده اند. آنها را هم نمی توانم ببخشم. دچار شرم نیابتی شده ام از ایرانی بودنم. از هم نام خوانده شدن با آدمهایی که همه چیز را اشتباه چرتکه انداخته بودند. ساختار در هم تنیده قدرت و جامعه را بیش از حد ساده انگاری کرده بودند. به همه گروگان ها در کشورم فکر می کنم. به زندگی آدم ها و خود بعد از جنگ. به جامعه تحقیر شده و جامعه ای که از آن شرم دارم و بی تعلق به آن... حالا کمتر از ۴۸ ساعت ترامپ می خواهد به همه جا حمله کند. دیروز شریف را زد. امروز عسلویه را... از آن خاک چه باقی مانده است. شاید هیج چیز.   

روز سی و چندم جنگ

 حالا راستی راستی جنگ شده است

اینترنت ها را قطع کرده اند. هیچ صدایی از جهان موازی که به آن تعلق دارم  شنیده  نمیشود. انگار سقوط کرده اند به سیاه چاله ای عمیق و هیچ صدایی از جهان موازی دردمند شنیده نمیشود. در کوچه های برلین قدم میزنم اما انگار تعلقی ندارم. چیزی شبیه روح و جسم از هم گسیخته ای هستم که تیکه تیکه هایش دیگر در هم چفت نمیشود. به برگشت فکر می کنم. به زندگی بدون اینترنت. به خانواده ی از هم باشیده ام. به دنیای جدیدی که به آن عادت کرده ام. به بی رحمی انسان. بی حس بی تعلقی. به صدای ممتمد به بمب ها. به دارو های بی کیفیت. به فرهنگی که به آن کمتر تعلق دارم. به این هویت باره باره ام. به گسست. به روزهای از دست رفته. به جهان و نفس های مان. به بانک باسارگارد و به انتهای بارک شطرنج. 


امروز چند روز مانده به نوروز

. جهان من اما تاریک هست و بر از جنگ. 

سالها گذشته اما من از سوگ از دست دادن خانواده ام هرگز التیام بیدا نکردم. من سی و شش سالم هست به زودی سی و . هفت سالگی را خواهم دید. اتصالم به سرزمین مادری ام هر روز تاریک تر میشود بیشتر بر میشود از رنج. خانه ای که حالا خالی است و هرکدام از ما چهار نفر به گوشه ای جهان خودمان برتاب شده ایم. خواهرم که این روزها رنجش زیاد هست و گاهی حس می کنم او را هم از دست داده ام. گاهی حس می کنم دیگر مثل قدیم که در جان و تار بود هم تنیده بودیم نیستیم. دلم گذشته را می خواهد. همان نوستالژی که آدمهای جامعه ام در ذهن و خیالشان برای خودشون از شاه ساخته اند که همه چیز بی نقص بود. حس می کنم بسرفت کرده ام. دیگر کلمه های فارسی خوبی دم دستم نیست برای نوشتن. کلمه های ابتدایی و اولیه. دیگه نمیتونم مثه قدیم شعر ببافم. مثل گذشته نیست. همه چیز فرق کرده. حالا وطنم... جنگ زده شده. مردمی که فکر می کردم به آنها متعلقم می بینیم که نیستم. انگار هویت فرهنگی مرا ربوده باشند.  فقط میدانم که غمگینم و بی نهایت تنها