counter

counter


امروز چند روز مانده به نوروز

. جهان من اما تاریک هست و بر از جنگ. 

سالها گذشته اما من از سوگ از دست دادن خانواده ام هرگز التیام بیدا نکردم. من سی و شش سالم هست به زودی سی و . هفت سالگی را خواهم دید. اتصالم به سرزمین مادری ام هر روز تاریک تر میشود بیشتر بر میشود از رنج. خانه ای که حالا خالی است و هرکدام از ما چهار نفر به گوشه ای جهان خودمان برتاب شده ایم. خواهرم که این روزها رنجش زیاد هست و گاهی حس می کنم او را هم از دست داده ام. گاهی حس می کنم دیگر مثل قدیم که در جان و تار بود هم تنیده بودیم نیستیم. دلم گذشته را می خواهد. همان نوستالژی که آدمهای جامعه ام در ذهن و خیالشان برای خودشون از شاه ساخته اند که همه چیز بی نقص بود. حس می کنم بسرفت کرده ام. دیگر کلمه های فارسی خوبی دم دستم نیست برای نوشتن. کلمه های ابتدایی و اولیه. دیگه نمیتونم مثه قدیم شعر ببافم. مثل گذشته نیست. همه چیز فرق کرده. حالا وطنم... جنگ زده شده. مردمی که فکر می کردم به آنها متعلقم می بینیم که نیستم. انگار هویت فرهنگی مرا ربوده باشند.  فقط میدانم که غمگینم و بی نهایت تنها