شبها هر چند ساعت بیدار میشوم و گوشی را چک می کنم. امریکا و اسراییل شبها حمله می کنند. هر چند ساعت وحید آنلاین تعدادی محل را پشت سرهم قطار می کند و چشم های من فقط به کلمات شمال شرق و اقدیسه حساس هست. بقیه برایم فاقد اهمیت اند. عجیب است اما در همان لحطاتی که از روی سایر نقاط عبور می کنم آدمهایی بی خانمان شده اند. آدمهایی یکی یا کل اعضای خانواده شان را از دست دادند در این دنیای موازی که من خوابیده بودم. حالا چند روز هست که بله را هم قطع کرده اند. از آدمهای اطرافم بی خبر هستم . از مادرم پدرم و خواهرم... به برگشت فکر می کنم. به اینکه چقدر نمیتوانم بروم. تصور زندگی بدون اینترنت برایم قابل تصور نیست. به زندگی به مادرم و نداشتن استقلال. .. به اینکه چقدر گاهی نمیتوانم مادرم را ببخشم. امروز اینجا روز عید پاک بود. آدمهایی که با آنها نهار خوردم ایرانی هایی بودن که اول طرفدار جنگ بوده اند و حالا فهیده اند اشتباه کرده اند. آنها را هم نمی توانم ببخشم. دچار شرم نیابتی شده ام از ایرانی بودنم. از هم نام خوانده شدن با آدمهایی که همه چیز را اشتباه چرتکه انداخته بودند. ساختار در هم تنیده قدرت و جامعه را بیش از حد ساده انگاری کرده بودند. به همه گروگان ها در کشورم فکر می کنم. به زندگی آدم ها و خود بعد از جنگ. به جامعه تحقیر شده و جامعه ای که از آن شرم دارم و بی تعلق به آن... حالا کمتر از ۴۸ ساعت ترامپ می خواهد به همه جا حمله کند. دیروز شریف را زد. امروز عسلویه را... از آن خاک چه باقی مانده است. شاید هیج چیز.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر