counter

counter

کویر

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس
گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا
حافظا این قصه دراز است به قران که مپرس
ریئس قبیله ی بزرگ
حرفهایی از دوستی و نیت های خوب برای ما زد؛ گفت ما همه سهمی از زمین هستیم .چگونه می شود آسمان را ؛ گرمای زمین را خرید و یا به فروش رساند.
رفتیم کویر چون مقدس بود .
رفتیم تا...
از میان تن شسکسته اش امید غروب خورشد را برایمان به یغما بیاورد.
رفتیم تا...
زمزمه حشرات را بشنویم. صدای ناله ی شتر آبستن همسایه
رفتیم تا ...
فریاد تنهایی گنجشگ را از بالای کاه گل ها بشنویم. اما خشت و دل به ما را دربند کرده بود.
آری من سکوت کویر را شکستم. شکستم چون هجویات شهر در من رسوب کرده بود .خواستم ساختگی پایکوبی کنم چه فراموشی بزرگی که که انسان خالق تار و پود زندگی نیست بلکه رشته ای از آن است.
این مهم نیست که روزهای باقی مانده از عمرمان را کجا بگذرانیم.
راستش فکر می کنم ما مردم شهر در قداست طبیعت جایی نداریم. مانده تا پاک شویم.بهتر هست در همین تبعید گاه بمانیم
وسعت مان بسیار ناچیز شده ؛سخت شده ایم. جز خودمان کمتر می بینیم. و فکر می کنم مانده تا بتوانیم در حاشیه و صلح زندگی کنیم.
چه خواهیم بود ما ؟ انسان هایی که در تنهایی بزرگ روح خود خواهند مرد ؟
کاش از ریئس قبیله بزرگ یاد می گرفتیم : همه ی موجودات به هم پیوسته اند .
-------------------
به خاطر احترام به ریئس قبیله بزرگ ؛طبیعت؛ من به قشم نخواهم رفت . گله گذاری نیست اما کاش کمی عظمت روح هایمان بلند تر بود

۲ نظر:

  1. ناشناس۱۱:۰۴ ب.ظ.

    ماییم که اصل شادی و کان غمیم
    سرمایه‌ی دادیم و نهاد ستمیم
    پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم
    آیینه‌ی زنگ خورده و جام جمیم

    نمیدانم چند ساعت؛
    دراز کشیده بودم و بالا را نگاه می‌کردم،
    تمام تنم روی شن‌های یخ زده کویر بود،
    پشت سرم، از پشت تپه‌ی شنی، هیاهویی به گوش می‌رسید،
    روی درختی در چند قدمی‌ام، گاه شعله‌ی لرزان آتیشی که خبر از هیزم تازه می‌داد نمایان می‌شد،
    و دوستی دیرینه که بالای سرم نیمی در ابر خود را پنهان کرده بود.
    من چه خودخواهانه از قبیله زولو دل کنده بودم تا تسلیم طبیعت شوم.
    آسمان گسترده شده بود و کویر بی‌انتها،
    و من، پاره‌ای گوشت و استخوان ناچیز، گوشه‌ای افتاده،
    و تمام تنم کرخت شده بود از شدت سرما. بی‌شک سزاوار این تنبیه بودم.
    و من پر از افکار متلاطم‌ای بودم که خود گواه ترس من بود.
    ترس از نمی‌دانم هایم،
    ترس از بودن هایم،
    ترس از اندیشه هایم،
    ترس از ذره ذره‌ی وجودم.

    و من زاده‌ی خاطایی بیش نیستم
    پس ایمان دارم به خطا کار بودن های خودم.

    پاسخ دادنحذف