شاید هیچ تعبیری
به این دل نشینی نتواند حال و هوای این روزهای مرا به کلام بکشد :
پنداشت اگر شبی
به سر مستی
در بستر عشق او
سحر کردم
شب های دگر که
رفته از عمرم
در دامن دیگران
به سر کردم
آن کس که مرا
نشاط و مستی داد
آن کس که مرا
امید و شادی بود
هر جا که نشست
بی تامل گفت :
"او یک زن ساده
لوح عادی بود"
تکه تکه هایی کوتاه از دیوان فروغ
گاهی واقعا
حسودی ام می شود به آدمهایی که می توانند حسهایشان را ، درونی ترین آنها و گنگ
ترین شان را می توانند اینقدر قشنگ کلمه کنند و تو بفهمی شان. و فروغ که جای خود
دارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر