counter

counter

شانزده آذر هزار و سیصد و هشتاد ونه

تقویم را از میان بر یزن به هر فصلی که می خواهی.
روزشمار هشتاد و نه تمام سی روزه هایش؛ شانزده آذر هشتاد و نه می شوند



آن صبح همه چیز قمار بود
یک قمار معمولی.
سربازها آماده باش بودند پشت میله های سبزکوچک تو ؛پلی تکنیک

تویی که این روزها نه بالی می زنی ؛ نه جیک ات در می آید



خاطرم که می آید دنیا دور سرم می چرخد

سیاهی چادر انتظامات خواهران که دست ما را کشید. ازمیان ریش های نخراشیده ی حراست که تو را هل داد

از قرقره ی فحش های آب نکشیده ای که تو به خاطر من شنیدی

از نگرانی تو پشت انتظامات

یک باره دیدم تو زنجیر شدی لای دستان سیاهی

دیگری به دنبالت آمد آن دیگری هم گرفتند

دیگری هم...ب



برای تو می نویسم

تویی که آن روز پیام بر دوستی شدی

تویی که از سفیدی کاغذ نترسیدی

اعتراف کردی به انسانیت

و انگشت هایت سر هر خط شهادت دادند


اما



شب تو گیر افتاده بودی در میان نفرتی لبریز از انسانیت

در فضایی که بی رحمانه تهی بود

چشمان تو را بستند چون از روشنایی بی دریغ چشمانت می ترسیدند




آن شب
در مرز نگاه ها ی ما همه ی دیوار ها بلند بود
با آوازی غم ناک
ما مرگ را می زیستیم


و صبح بیدار می شوی
می بینی که هیچ چیز از سیاهی دنیا کم نشده
اما تو ممنوعه شدی؛
ممنوعه شدی که از درهای سبز پلی تکنیک بگذری



پلی تکنیک

تو اما تاس بریز روی خودت
و با جفت هایت بخواب
بخند
به هر که با خیال تخت روی تو شرط می بندد
چون
در میان این همه تاریکی جریانی از نور را می بینم
جریانی از قلب های به هم زنجیر شده ؛ مهربانی هایی که لابه لای ریسمان دوستی هایمان پاشیده شده
من آن روز پلی تکنیکی های دیگری را دیدم
فرشته هایی در پیرهن
انسانهایی که شمایید؛ دوستان


.

و ای تویی که نوشته های مرا می خوانی
به خاطر بیاور
با خون سبز تو
جنگل ها ی زیادی می شود کشید


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:
بسیاری از این جملات را از کتاب "الف تا ی" دوست خوبم علی اسداللهی بر گرفتم چون می دانم اگر برای من یک شانزده آذر دردمند بود برای او سالهاست که غم انگیز است
امیدوارم این گستاخی مرا که از لابه لای شعرهایش؛ جملات پر از احساسش را دزدیم ببخشد
خطابه این نوشته تمام دوستانم بودند از آنهایی که پشب انتظامات در حافظ حلقه کرده بودند تا آنان که ...ب

۲ نظر:

  1. سرباز به فرمانده خود می گوید
    ممکن است ما بمیریم و آزادی را نبینیم!
    فرمانده جواب می دهد
    از آن روزی که در راه نبرد برای آزادی قدم برداشتی به آزادی رسیدی.
    موژان جان لذت بردم از مطلبت
    سعید جلالی فر

    پاسخ دادنحذف
  2. هنوز چیزی نتونستم بنویسم.
    پس فقط تشکر می‌کنم:
    از تو که نگران شدی،
    تو که به دنبالم آمدی،
    تو که کمک‌ام کردی،
    تو که تا ته دوستی ماندی،
    و توی ویژه که دستم را گرفتی که تنها نباشم.
    از همه‌ی «تو»ها
    و «آن»ها که به رسم مهربانی رفتار کردند.

    پاسخ دادنحذف